برگشتن بابا
سلام عزيزم
امروز بابايي از ماموريت مياد
اين سه روز من خونه بابابزرگ بودم
بابارضا زنگ زد و گفت تا نيم ساعت ديگه ميرسه
منم از خوشحال قند تو دلم آب ميشه
درسته ازش دلخورم كه بهم كم زنگ زد
ولي واقعا دلم براش تنگ شده
ثانيه شماري ميكنم ببينمش
از وقتي گفته داره مياد احساس ميكنم تك تك سلولاي بدنم دارن جون دوباره ميگيرن
فداي ني ني نازم و باباش بشم
زودي هر دو تاتون بياين
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



برگشتن بابا
